جشن شكوفه ها
شايلي جون امروز صبح ساعت 7 بيدارشده مانتو وشلوار خوشگل مدرسه شو پوشيده و خودش براي جشن شكوفه ها درمدرسه آماده كرده، اما دختر عزيزم هم خوشحال و هم نگران ، الان بابا شايلي رو از زير قرآن رد كرده وبعد ازگذاشتن صدقه ، راهي مدرسه شديم تا قبل از مدرسه خوب بود وقتي رسيدم به مدرسه ازچهره خوشگلم نگراني و دلهره را حس مي كردم اما خودمم داشتم از استرس ميمردم نكنه رفتاري ازش سر بزنه خلاصه اينكه وارد حياط شديم بچه ها رو ديد از يك طرف خجالت و ازطرف ديگه نگران و... لحظه به لحظه حس مي كردم دخترم درشرايط سختي قرارگرفته بعد ازاينكه اعلام كردند صف بايستند شايلي مهربونم بغض كرد
واي خداي من خيلي حالم خراب بود تا زماني كه برنامه جشن تموم بشه من و پدرش نگاه مي كرد و يواشكي گريه ، من و باباش خيلي سعي كرديم آرومش كنيم درحين برنامه ها چيزهايي را زمزمه مي كرد تا اينكه كلاس بندي شدند شايلي جون اسمش تو اولين كلاسي بود كه صداش زدند و بعد با همون شرايط مضطربي كه داشت با خانم معلمشون خانم قهوه چي رفتند كلاس ، اما قريب به نيم ساعت وقتي از كلاس خارج شدند وكتابهاشون به همراه يك جايزه تحويل گرفتند از اون حال درآمده بود وفوق العاده خوشحال بود .
عزيزم ايشااله هميشه لبت خندون باشه دوست دارم عشق مامان




عزيزم اين عكساي قشنگت كه مي بيني يادگاري از طرف مدرسه بهاران





جشن شكوفه ها 

